X
تبلیغات
رایتل

سفر به مشهد ۱۲  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 22 تیر 1389 در ساعت 21:17

با سلام و عرض ادب خدمت تمامی دوستان

امروز آخرین روز رکاب زدن به سمت مشهده. البته بعد از اینکه به مشهد رسیدیم، 3 روز در مشهد بودیم. از ساعت 17، 5/25 تا ساعت 12، 5/28 که اونم براتون می نویسم.

و حالا بریم سراغ ادامه سفر:

داریم رکاب می زنیم(1386/5/25):

شب رو تو شهر فاروج گذروندیم. صبح ساعت 6 بیدار شدیم و تا ساعت 7 تمام وسایل رو جمع کردیم و راه افتادیم. هوا خنک و جاده آروم بود.

داشتیم به طرف قوچان می رفتیم که 30 کیلومتر با فاروج فاصله داره. تو راه از کنار مجتمع دوچرخه سازی قوچان (B.I.C.G) که همون تولید کننده دوچرخه های دماوند هستش عبور کردیم.

ساعت 7:50 دقیقه تو پلیس راه قوچان ثبت ساعت کردم.

تا چناران رکاب زدیم. ساعت 11:50 دقیقه تو پلیس راه چناران ثبت ساعت کردم. اینم بگم که اینجا آخرین پلیس راهی بود که ثبت ساعت کردم.

چون صبحانه هم نخورده بودیم، تصمیم گرفتیم که تو چناران یه نهار توپ بخوریم. پس دنبال یه غذاخوری گشتیم و یه آبگوشت کبابی گیرمون اومد. رفتیم داخل و سفارش دادیم. من کباب خوردم و وحید و چیما آبگوشت. جاتون خالی.

اومدیم بیرون و یه کامیون پر از خربزه دیدیم و گفتیم تا دلی از عزا دربیاریم. وحید و چیما زیر سایه درختی نشستن و منم رفتم تا خربزه بگیرم که فروشنده که پشت کامیون بود با دیدن لباسام بهم گفت: دوچرخه سواری؟ کجا میری؟ منم خندیدم و گفتم: یه نفر نیستم و سه نفریم و با دست به چیما و وحید اشاره کردم و ادامه دادم از تبریز اومدیم و داریم میریم مشهد. فروشنده هم با یه ای ول یه خربزه مَشتی پیدا کرد و بهم داد. خلاصه جاتون خالی خربزه رو زدیم تو رگ و شروع کردیم به رکاب زدن.

هوا یا زیاد گرم نبود یا ما زیاد گرم این شده بودیم که برسیم مشهد و گرمای هوا رو حس نمی کردیم.

خلاصه با دیدن تابلوهای کیومتر شماری که فاصله ما تا مشهد رو نشون میداد شوق ما برای رسیدن بیشتر می شد و باعث می شد که تندتر رکاب بزنیم.

به وحید گفته بودم که اگه تابلوی 15 یا 10 کیلومتر تا مشهد رو دیدیم جلوش یه عکس به عنوان سند بگیریم. همچین رکاب می زدیم که فاصله بینمون زیاد شده بود، طوریکه اگه یکیمون می ایستاد ده دقیقه طول می کشید تا نفر پشت سر برسه

همینطور که رکاب می زدم جلوی تابلوی 45 کیلومتر تا مشهد ایستادم و منتظر شدم تا وحید و چیما هم بیان. وقتی رسیدن به وحید گفتم اینجا یه عکس بگیریم، جلوتر اگه باز تابلویی دیدیم بازم عکس میگیریم و جلوی تابلو ایستادیم و چیما ازمون عکس گرفت.

دوباره شروع کردیم به رکاب زدن. تو جاده دیگه تابلویی ندیدیم و خدا رو شکر کردیم که همونجا یه عکس یادگاری گرفتیم و گرنه....!

یواش یواش مناطق صنعتی مشهد شروع شد. چیما که جلوتر از ما رکاب می زد جلوی یه موز فروشی ایستاد و وقتی ما رسیدیم یه کیلو موز گرفتیم و نفری سه تا موز رسید. من و وحید موزا رو خوردیم و پوستاشو پرت کردیم اونطرفتر. ولی چیما پوستاشو نگه داشته بود. بهش گفتم اینا رو می خوای چیکار؟ گفت اینجا سطل آشغال نیست می برم بریزم تو سطل آشغال

وای خدای من! اینا به چه چیزایی فکر میکنن ما به چی!

منم که دیدم کار از کار گذشته شروع کردم به تفسیر! پوست میوه تو طبیعت قابل تجزیه است و ...!

آخر سر به چیما قبولوندم که پوست موزها رو پرت کنه و اونم با چه شوقی اینکار رو انجام داد!!!

بهم گفت: اگه اسپانیا بود و کسی می دید که داری آشغال می ریزی فلان قدر جریمه میشی و ...

گفتم: اینجا ایران است!!!

خلاصه هر چی رکاب می زدیم انگار جاده کش میومد. درست مثل روز اولی که داشتیم از آستارا به سمت بندر انزلی رکاب می زدیم. جلوی یه مسجد برای استراحت و آبخوری ایستادیم.

بیشتر از 10 کیلومتری به مشهد نمونده بود. کم کم مناطق صنعتی تبدیل می شد به مناطق مسکونی.

بالاخره رسیدیم. اولین میدان شهر. ساعت حدود 5 بود. از یه مامور راهنمایی و رانندگی آدرس تربیت بدنی مشهد رو گرفتیم و ایشون هم دقیق راهنمایی کرد. رفتیم و پیدا کردیم. نامه مربوط به مشهد رو برداشتم و رفتم به سمت نگهبانی تربیت بدنی مشهد. نگهبانی رو پیدا نکردم. رفتم تا از نگهبان اداره بغلی بپرسم که بهم گفت نگهبانی همینجاست!

گفتم پس اونور کجاست؟ گفت که اونور ورودی استادیومه و تابلو اداره رو اشتباهی اونجا زدن.

خلاصه نگهبان بهم گفت: شما باید برید خوابگاه ورزشکاران و آدرسش رو بهم داد. خداحافظی کردم و رفتم پیش وحید و چیما و جریان رو گفتم و راه افتادیم. داشتیم دنبال تابلوها می گشتیم که یه پسر دوچرخه سوار کنارمون ظاهر شد و شروع کرد به سوال و جواب. بهش گفتم که می خوایم بریم خوابگاه ورزشکاران به این آدرس.

اونم گفت که از یه راه نزدیکتر ما رو می رسونه. خلاصه تو خیابونای مشهد گشتی هم زدیم و بعد کلی راه! رسیدیم به خوابگاه. از اون پسر خداحافظی کردیم و من و وحید رفتیم داخل.

مسئول خوابگاه اولش بهمون گفت که نمی تونه اتاق بده ولی نمی دونم یهو چی شد، دلش سوخت یا چیز دیگه؟!؟ گفت که بیشتر از سه روز نمی تونه اتاق بده و برای سه روز ده هزار تومن هم پول می گیره. من و وحید خوشحال شدیم و قبول کردیم و کلید اتاق رو گرفتیم. فوری وسایلمون رو بردیم داخل و خواستیم بریم حموم که دیدیم حموم شلوغه. چرا؟

چون یه تیم بیسبال از استان گلستان اومده بودن برای مسابقه و اونا بعد از تمرین اومده بودن تا دوش بگیرن. چاره ای نبود. لباس به دست منتظر شدیم تا یه کابین خالی بشه!

تو سه روزی که تو مشهد بودیم رفتیم حرم امام رضا(ع) و تو شهر گشتیم و به حساب چیما کلی آب میوه خوردیم

یه روز دیدم چیما یه نایلون بزرگ دستشه و بهم گفت که بریم لباس شویی (laundry). لباساشو می خواست بشوره! رفتیم داخل و به صاحب خشک شویی گفتم که لباس برای شستشو داریم که پرسید چیه؟ منم گفتم لباس دوچرخه سواری و لباس زیر و از اینجور چیزا که گفت: به دستور اماکن (به دستور حاکم بزرگ Miti Komon)لباس زیر که اصلا حرفشم نزنید، لباس دوچرخه سواری هم لباس زیر محسوب می شه!

به چیما گفتم و اونم هم گفت که تا ترکیه، همه لباساشونو تو اینجور جاها می شورن. باز بهش گفتم: اینجا ایران است!!!

خلاصه برگشتیم خوابگاه و بهش تاید دادم تا خودش با دستای خودش لباس هاشو بشوره.

یه بار هم برای چیما از کنسولگری ترکمنستان ویزا گرفتم که به خاطر اینکار کلی از من تشکر کرد. جریان اینطوری شد که صبح بهم گفت که می خواد ویزای ترکمنستان بگیره. آدرس کنسولگری رو از نگهبان خوابگاه گرفتم و رفتیم. اونجا خود چیما رفت جلو و از یه پنجره کوچیک کمی با مامور ویزا حرف زد و ناراحت برگشت. پرسیدم چی شد؟ گفت: مامور انگلیسی بلد نیست حالا من چیکار کنم! دوباره باید برگردم تهران و از طریق سفارت ویزا بگیرم و ...

خلاصه خیلی ناراحت شد

رفتم جلو و به مامور گفتم که این دوست من ویزا می خواد. پاسپورتشو گرفت و نگاه کرد و گفت که هزینه اش 47 هزار تومن میشه. دلار و یورو قبول نمی کنیم و برید سر خیابون یه صرافی هست. رفتیم صرافی و چیما بهم یه صد دلاری داد تا تبدیل(exchange) کنم. دوباره برگشتیم کنسولگری و عرض 10 دقیقه ویزای چیما برای ترکمنستان صادر شد و به خاطر همین چیما کلی خوشحال شد

بله روزا تند و تند گذشت و وقت رفتن چیما شد. وسایلشو جمع کرد و من و وحید هم برای همراهی تا ابتدای مسیر سرخس و مرز ترکمنستان رفتیم و راه رو بهش نشون دادیم و بعد کلی روبوسی و بغل کردن همدیگه به راه انداختیمش تا بره

ما هم برگشتیم به سمت خوابگاه. هر دوتامون احساس می کردیم که یه چیزی رو گم کردیم، خوب چیکار میشه کرد! شاید روزی دوباره همدیگه رو دیدیم.

ما هم اول رفتیم راه آهن، برای دوچرخه ها جا بود ولی برای ما نه! بهمون گفتن بعد ساعت 15 برگردید تا وسایلتون رو تحویل بگیریم. رفتیم ترمینال و دو تا بلیط اتوبوس به سمت تبریز برای فردا ساعت 12 ظهر گرفتیم. برگشتیم خوابگاه و دوچرخه ها رو باندپیچی کردیم درست مثل روز اول و وسایلی رو که لازم نداشتیم تو یه کیسه بزرگ جا دادیم و رفتیم انبار راه آهن. بعد کلی تو صف ایستادن دوچرخه های نازنین رو تحویل دادیم. 28 هزار تومن و دو هفته دیگه از انبار راه آهن تبریز تحویل بگیرید. خیالمون که از بابت دوچرخه ها راحت شد برگشتیم و بعد کمی استراحت تصمیم گرفتیم که شب رو حرم باشیم. پس رفتیم حرم. تا ساعت 1 نیمه شب نشسته بودیم ولی بعدش کم کم خوابمون گرفت. تا کمی چشممون گرم میشد خادما بیدارمون می کردن. خلاصه این وضعیت تا وقت اذان صبح ادامه داشت تا اینکه دیدم دیگه نمی تونم تحمل کنم داشتم از بی خوابی بیهوش میشدم. به وحید گفتم من می رم خوابگاه و برگشتم. وحید هم یه کم بعد من برگشت خوابگاه و گفت که نتونسته تحمل بکنه. خلاصه تا ساعت 11 خوابیدیم و کمی که حالمون جا اومد بلند شدیم تا برای رفتن به ترمینال آماده بشیم. کمی نون و پنیر خوردیم و و وسایلمون روجمع کردیم و از اتاق اومدیم بیرون. رفتم تا کارت شناسایی که به نگهبان خوابگاه داده بودیم بگیرم. بعد کلی تشکر و قدردانی کارت + 10هزار تومن پولی که روز اول به نگهبان داده بودم بهم برگردوند. ما هم از اینکار خوشحال شدیم 

رفتیم ترمینال و ساعت 13 اتوبوس حرکت کرد و فرداش ساعت 14،تو تبریز از اتوبوس پیاده شدیم.


خوب دوستان اینم آخرین قسمت سفرنامه مون.

به امید خدا اگه باز سفری انجام بشه بازم براتون می نویسم ولی تازه ی تازه و داغ داغ، نه مثل این سفرنامه ای که خاک گرفته بود. منتظر نظرات و پیشنهادات و انتقادات سازنده تون هستم.


به امید سفری دیگر و سفرنامه ای دیگر

فعلا بای بای


نظرات (7)
دستت درد نکنه
خداییش اون لحظه ای که چیما رفت من کلی جو تراژدی بهمو گرفت وقعا واقعا اون لحظه ای که میخواستید برگردید فکر کردم خودمم باهاتون بودم ژیش خودم میگفتم حیف شد که تموم شد
آقا کمال بابت این سفر نامه کلی ممنون واقعا حال دادی تو اولین فرصت تو قالب یه فایل پی دی اف تو سایتم قرار میدم تا بقیه هم استفاده کنن ُ خسته نباشی خیلی جالب و سریالی بود خیلی هم حافظه توپی داری
خلاصه نذاری وبلاگ بخوابه هاااا من مثل همیشه هر روز سر میزنم درسته سایتم اصلا نه به خودم نه به نویسنده هام اجازه نمیده جز سایت به جاهای دیگه سر بزنیم ولی من هم خودم هر روز سر میزنم هم به نویسنده ها پیشنهاد سفرنامتو کردم
امدوارم تو تموم مراحل زدگی موفق باشی اون قسمت آشغال : دی
بازم میگم منتظر مطالب بعدیت هستم دوست عزیز هم از طریق سایت هم از طریق ایمیلم میتونی باهام ارتباط برقرار کنی در ضمن تو کلوب هم به دوستان اضافت کردم
خیلی خوشحالم که دوست ورزشکار خوبی مثل تو دارم
فعلا تا پست بعدیت خدانگهدار
دوست خوبم:
سلام
ممنون رضا جون
اگه سفرنامه رو تا آخرش نوشتم فقط به خاطر دوستی مثل تو بوده که با نظراتش منو تشویق به ادامه کار می کردی.
سعی می کنم که وبلاگ نخوابه.
به امید خدا هر سفری انجام بدم حتما گزارشش رو می نویسم
بازم منتظر نظراتت هستم دوست عزیز
سلام آقا کمال واقعا بی نظیر بود

منتظر سفر های بعدیت و سفرنامه های بعدیت هستیم
دوست خوبم:
سلام
ممنون
چشم
سلام دوست عزیز من و دوستانم هم قراره به مشهد یک سفر داشته داشیم با دوچرخه ولی نمودمنم با دوچرخه من که دو سال پیش دویست هزار تومن خریدم می شه رفت یا نه البته آلومینیوم هست می خواستم نظرت ور در این باره بدونم
دوست خوبم:
سلام اصولا دوچرخه تا حد ۲۰۰ تومن می تونه جوابگو باشه
به شرطی که از لحاظ سبکی تنه و کیفیت قطعات محرکه کارایی مطلوب رو داشته باشه
اگر تنه سالم باشه مشکلی نیست
فقط قطعات محرکه تون رو سعی کنید از جنسهای مرغوب باشه البته دقت داشته باشید که جنس چینی قالب نکن!
لازم هم نیست که زیاد خرج قطعات بکنید.
از قطعات خودتون اگه اطمینان دارید جوابگو هستند استفاده کنید.
حالا اگه سوال دیگه ای داشتید من در خدمتم
سلام، باور کن الان که دارم این کامنتو می نویسم سرشار از شوق شده ام و به قولی در پوست خودم نمی گنجم. منم با چند تا از دوستام می خوام با دوچرخه به مشهد برم. دوست دارم نظرتو بهم بگی. می خوام منو راهنمایی کنی. من ساکن تهران هستم. ای کاش به هم دیگه نزدیک تر بودیم تا حضوری ببینمت. در رابطه با دوچرخه هم یکم راهنمایم کن. منتظر جوابت هستم.

با تشکر، ارژنگ
دوست خوبم:
سلام
خیلی خوشحالم که چنین قصدی دارید
هر کمکی که از دستم بر بیاد دریغ نمی کنم
من در خدمت دوستان دوچرخه سوار هستم.
سلام
خیلی عالی نوشتین با جزئیات کامل آدمو تشویق میکنه یکباره از اول تا آخرشو بخونه
منم عاشق سفر با دوچرخه ام ولی فعلا هیچ کسیو پیدا نکردم که باهام همرکاب شه برام دعا کنید که این تابستون بالاخره بتونم یکیو پیدا کنم و یک سفری داشته باشم
راستی با اجازتون مطلب(وسایل لازم برای سفر با دوچرخه)رو تو وبلاگم میزارم چیزیه که همه باید بدونن
یه اجازه دیگه اینکه لینکتون میکنم
موفق و پیروز باشید
دوست خوبم:
درود
خواهش میکنم
البته تنهایی هم میشه سفر کرد ولی وجود حداقل یک همراه باعث قوت دل میشه
همیشه پا در رکاب باشید
بسیار عالی بود اماده تبادل لینک هستیم
سلام کمال جان. خوبی؟ اول وبلاگت رو خوندم و کلی خوشم اومد . بعد که اومدم پایین تر دیدم تو کلوب عضوی و کلی خوشحال تر شدم!
منو یکی از دوستان خیلی وقته که تصمیم گرفتیم یه تیریپ با دوچرخه بریم تا گیلان ولی اطلاعاتمون در مورد این کار خیلی پایینه و راستش از لحاظ مالی هم زیاد روبراه نیستیم!
میخواستم اگه واست ممکنه تجربیاتت رو در اختیار ما بزاری... کمک خیلی بزرگی واسه ماست.
مثلا میخوام بدونم:
1- چه مارک دوچرخه ای واسه این کار مناسبه که قیمتش هم زیاد بالا نباشه؟
2- ارگان هایی که میتونن به ما کمک کنن چیا هستن؟
3- آیا امکانش هست ما دوچرخه کرایه کنیم؟ از کجا میشه کرایه کرد؟
4-برای یه سفر سبک 2 نفره و کم خرج چه وسائلی مورد نیازه؟
5-به طور متوسط در هر روز چند کیلومتر میشه رکاب زد؟
6- چه ورزش هایی برای آمادگی قبل از سفر مناسبه؟
7- چه غذاهایی در طول سفر استفاده کنیم که کم حجم و پر انرژی باشن؟
و...
در کل سوال خیلی زیاد دارم ازت، اگر شماره تماس بهم بدی که بتونم تلفنی یه سری سوال ازت بپرسم که خیلی عالی میشه. امیدوارم همیشه همینطور باحال باشی! و قسمت بشه با هم دیگه یه تیریپ تا اروپا بریم! بگو ایشالا!
دوست خوبم:
درود
ببخشید که دیر جواب دادم ولی به هر حال:
1- الان دیگه قیمتا نجمی شده هرچی خودتون مناسب دیدید
2- هیچ ارگانی!
3- اطلاع ندارم ولی فکر نکنم امکانش باشه
4- وسایلی که بیشتر برای کوهنوردی و طبیعت گردی کاربرد داره
5- 100 کیلومتر مناسبه اگر بیشتر تونستید که چه بهتر
6- دوچرخه سواری و کوهنوردی
کنسروی بدون روغن، آجیل و گاهی شکلات و نوشابه
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد