X
تبلیغات
رایتل

سفر به قلعه بابک  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 24 تیر 1388 در ساعت 02:23

با سلام

این دفعه تصمیم گرفتم ماجرای سفرمون به قلعه بابک رو تعریف کنم. ابتدا تعریف مختصری از قلعه بابک:

قلعه بابک که به نامهای دژ بابک، بذ و قلعه جمهور هم معروف است دژ و مقر فرماندهی سردار تاریخی ایران بابک خرمدین بوده است. این قلعه در سه کیلومتری جنوب غربی شهر کلیبر واقع است. خود کلیبر حدود 50 کیلومتر از شهرستان اهر و اهر هم حدود 80 کیلومتر از تبریز فاصله داره در مجموع 120 کیلومتر از تبریز تا کلیبر فاصله هست.

بله اینبارهم من و وحید و امیر و حسن دوباره تصمیم گرفتیم که دل به جاده بسپاریم. بعد از بررسی، تصمیم گرفتیم به قلعه بابک بریم. تابستان 1384 بود. قرار شد صبح ساعت 8 راه بیفتیم تا اینبار کسی دیگه خواب نَمونه!

مسیرمون تبریز - اهر - کلیبر بود. صبح من دوچرخه دماوندمو برداشتم و سر محلمون منتظر شدم تا دوستان هم بیان. بعد اینکه همه جمع شدن راه افتادیم. از تبریز تا سه راهی اهر حدود 10 کیلومتری فاصله هست. بعد از سه راهی با یه گردش به چپ پیچیدیم تو جاده اهر و از اونجا تا اهر 80 کیلومتری فاصله هست، که ما ساعت 4 بعد از ظهر رسیدیم به اهر. خیلی خسته شده بودیم. یکم استراحت کردیم و صبحانه و نهارمونو یکی کردیم.

بعد از استراحت حدود نیم ساعتی دوباره به راه افتادیم. همینکه از شهر خارج شدیم باد نسبتا شدید از روبرو به سینمون خورد و جلوی حرکتمون رو تا حدی گرفت. اولش فکر کردیم که این باد موقت! ولی هرچی جلوتر می رفتیم باد هم با ما بود. خلاصه 15-10 کیلومتری رفتیم و چون باد خیلی اذیت می کرد و هممون خسته شده بودیم زیر چند تا درخت نشستیم. حسن که از همه بیشتر خسته شده بود گفت که برگردیم و ما سه نفر هم مخالفت کردیم. حسن هم چون تنها موند گفت خیلی خوب شماها برید من هم چند دقیقه بعد راه می افتم. من و وحید راه افتادیم و امیر هم چند دقیقه بعد پی ما اومد. ازش پرسیدیم حسن چی شد که گفت داره میاد. در مسیرمون یه گردنه هست به نام گردنه سامبوران. ما داشتیم سه نفری یواش یواش سینه کش گردنه رو بالا می رفتیم که یهو دیدیم یه نیسان آبی بوق زنان از بغلمون رد شد. همین که ما پشت نیسان رو دیدیم شاخ درآوردیم! حسن داشت پشت نیسان بهمون دست تکون می داد! ماشین رفتو چند کیلومتر جلوتر وایستاد و حسن با دوچرخش از پشت وانت پیاده شد و به حالت لمیده کنار جاده نشست تا بهش برسیم. ما که دیگه از نفس افتاده بودیم وقتی پیش حسن رسیدیم بعد کلی بد وبیراه که نِسارش کردیم بهش گفتیم خوب پسر خوب وانت تا کجا می رفت؟ گفت: تا کلیبر می رفت. گفتیم: خوب نکهش می داشتی ما هم سوار می شدیم.

گفت که به خدا نمی دونستم شما هم می خواین سوار شین! خلاصه ما هم از فرط خستگی از دوچرخه هامون پیاده شدیم و تا سر گردنه دوچرخه به دست پیاده رفتیم!

وقتی سر گردنه رسیدیم ساعت شده بود 6 بعد از ظهر و ما هنوز کلی از مسیرمون مونده بود. پس تصمیم گرفتیم که با اولین وانتی که به سمت کلیبر میره سواره بریم. هر چی منتظر شدیم ماشینی نیومد تا اینکه یه وانت پیکان سر رسید. بهش اشاره کردیم که ما رو هم ببره. یه پسر که فکر هنوز گواهینامه شو نگرفته بود رانندگی می کرد. بچه ها باهاش صحبت کردن که کجا می خوایم بریم اونم گفت من شما رو از یه مسیری می برم که راحتتره و ما رو برد از جاده اصلی حدود 10 کیلومتر با یه سرپایینی 90 درجه برد پایین و کنار یه مزرعه وایستاد و گفت از اینجا به بعد خودتون باید برید. بعد 20 کیلومتر می رسید به کلیبر که تو همین موقع یه تاکسی مسافراشو پیاده کرد و دور زد برگشت پیش ما و ازمون پرسید کجا می خواین برین؟ ما هم گفتیم میریم قلعه بابک. گفت پس چرا از این راه میرید؟ شما که از جاده اصلی دور شدین. ما هم علتش رو راهنمایی پسره عنوان کردیم که راننده تاکسی با یه پوزخند گفت اگه از این راه برید تا 2 روزه دیگه هم به کلیبر نمی رسید! اینو که گفت هممون گیج شدیم. یعنی چی؟ حالا این سرپایینی 90 درجه رو که اومدیم پایین چطوری بریم بالا؟ در این حین بود که دل راننده تاکسی به حالمون سوخت و گفت من می برمتون کلیبر. دوچرخه هارو سوار کردیم و خودمون هم سوار شدیم و راه افتادیم. ساعت 8 بعد از ظهر رسیدیم کلیبر.

وحید یه دوست هم دانشگاهی داشت که اهل کلیبر بود. بهش زنگ زد و دوستش اومد دنبالمون. به ما گفت که می تونید دوچرخه هاتونو بزارید تو انباری هتل کلیبر و خودتون هم شبو هم می تونید بیاید خونمون که ما هم راضی به زحمت نشدیم و گفتیم که می خواییم فردا صبح زود بریم قلعه. اونم گفت حالا که اینطوره برید کانکس های پای قلعه، بعد ما با یه ماشین رفتیم که شبو تو کانکسا باشیم. شبم تو کانکس گذروندیم و فردا صبح ساعت 7 صبح من و وحید و رضا حرکتمون رو از راه جنگل به سمت قلعه شروع کردیم. صبحانه رو اون بالا خوردیم و ساعت 10 رسیدیم به کانکس. با حسن سوار یه ماشین شدیمو برگشتیم داخل شهر. دوچرخه ها رو از انباری درآوردیم و سوار یه ماشین شدیم و اومدیم اهر. رفتیم ترمینال اهر و دوباره دوچرخه هارو سوار اتوبوس کردیم. ساعت 4 بعد از ظهر رسیدیم تبریز و ...!

البته اینو بگم که این مسافرت چندان باب میلم نشد چون اکثر مسیر رو با ماشین رقتیم و اومدیم. که اونم می زاریم به گردن بی تجربگیمون. اگه قسمت باشه دوباره می خخوام این مسیر رو رکاب بزنم.


نظر یادتون نره


کلید واژه: سفر با دوچرخه، سفر با دوچرخه به دور دنیا، ایرانگردی با دوچرخه، سایکل توریست دوچرخه سواری، مسافرت با دوچرخه، دور دنیا با دوچرخه، دور ایران با دوچرخه، دور اروپا با دوچرخه، دوچرخه سواران، گردشگری با دوچرخه، طبیعت گردی با دوچرخه، دوچرخه سواری در طبیعت

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد